رفتم مرا ببخش مگو وفا نداشت
راهی به جز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امـــید
در وادی گناه و جنونم کشانده بــــود
رفتم که داغ بوسه پر حسرت تــــــورا
با اشک های دیده زلب شستشو دهم
رفتم که ناتمام بمانم در این ســــرود
رفتم که با نا گفته به خود آبرو دهم
رفتم مگو مگو که چرا رفت ننگ بود
عشق من و نیاز تو وسوزوساز مـــا
از پرده ی خموشی و ظلمت چو نور صبح
بیرون فتاده بود به یک باره راز مـــــــــــــا
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگــــــــــــــــــــی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش وجنگ زندگــــی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریخــــتم
از بستر وصال به آغوش سرد حـــــجر
آزرده از ملامت و جــــــدان گریختـــــم
ای در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیـــــر
می خواستم که شعله شوم سر کشی کنم
مــــــــرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویـــش
در دامن سکوت به تلخی گــــــــــــــــریستم
نا لان ز کرده ها وپشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو وعشق تو نیستـــم
نوشته شده توسط چشم به راه ... در 15 فروردين 1387 ساعت 16:54